تبليغاتX
نيمه تاريك ماه
There is no dark side of the moon, in fact it's all dark

 

نمی­گویم کاش خدایی نبود و یا کاش به خدا اعتقادی نداشتم. کاش حداقل روز جزایی نبود. تا به جای نشستن بیهوده در انتظار فرارسیدن روز حساب، تکلیف­مان برای تسویه حساب مشخص بود؛ همین حالا همین جا.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 11:40 AM | لینک  | 

ندا گویی دخت آرش کمانگیر بود. هم او که جان در تیر نهاد تا مرز ایران را بگستراند در روزهای ناامیدی. او نیز جانش را در صدای اعتراض ملت گذاشت تا این صدا همه­ی آفاق را بگیرد.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 5:6 PM | لینک  | 

امروز رایم را دادم و شاید برای فرستادن این مطلب دیر باشد. اما مهم این است که دوست داشتم این حرف­ها را هم گفته باشم.

 

اين را بايد خيلي خلاصه كنم، چون دوست دارم به خصوص دوستان طرفدار كروبي هم بخوانند و نظر بدهند.

گفتم كه آدم سياسي­اي نبودم و دليل اصلي­اش همان پيچيدگي و بي­پدري(!) سياست بود. اما  احندي­نزاد، همه را سياسي سياسي كرد و در اين مدت، هر چه توانستم از تاريخ سياسي دوراني كه از آن غافل بودم –به خصوص از دوران اصلاحات- خواندم و...

- در كنار شناختي كه از كروبي داشتم، هميشه تصويرش از دوران انتخابات پيشين در ذهنم مي­آمد كه وعده مي­داد ماهانه به هر نفر 50 هزار تومان مي­دهد كه اصلا نكته‌ي جالبي نبود (صرف‌نظر از ماهيت واقعي طرحش). او اين دوره همچنان بر اين برنامه تاكيد مي­كند.

- البته اين تصوير اوليه بود. منظورم اين بود كه همين نكته خيلي وجهه­اش را خراب مي­كرد. اصلا بگذاريد سريع و صريح، نظرم را -پيش از آن­كه به تخريب او متهم شوم- در موردش خلاصه كنم: به نظرم كروبي شخصيتي است كه حضورش و برنامه­هايش خيلي زود در فرآيند ارتقاي دموكراسي و نظام سياسي كشور و در مراحل ابتدايي اعتلاي دانش و شعور سياسي مردم ايران اتفاق افتاد. به عبارت دیگر سطح حرف­ها و گفته­ها و فعالیت­هایش بالاتر از سطح فهم سیاسی غالب کشور است. براي كشوري كه هنوز اولين پله­هاي اين مسير را طي مي­كند و تازه دارد درك مي­كند كه تاثيرگذار بودنش در اداره­ي كشور فقط شعار مصاحبه­هاي تلويزيوني نيست، سخن گفتن از كار حزبي و برنامه داشتن، مثل ارائه­ي واحد دانشگاهي در دبستان است و اين البته نه گناه او، كه يكي از اصلي­ترين دلايلي است كه اقبال عمومي به سويش نمي­آيد.

- وقتي همه مي­گفتند كه كروبي تيم خوبي ندارد، قبول می­کردم و در جواب مي­گفتم كه مهم­ترين نقص كروبي خودش است! نه «خود» شخصيت سياسي­اش، كه «خود» شخصيت اجتماعي­اش. سخن­گفتن كروبي براي من آن­گونه است كه انگار تسلط كافي به گفته­هايش ندارد (كه البته ندارد و متخصصانش دارند). انگار كه خودش نمي‌تواند اين برنامه‌ها را به درستي و روشني منتقل كند. او آدم سخنوري نيست و براي من اين نكته­ي مهمي است. انگار كه او فقط ريش­سفيدي مي­داند و حرف­هايش مانند حرف­زدن همه­ي روحانيون... براي من كه گيرايي لازم را ندارد. او كاريزما ندارد و نگوييد كه همه­ي عملكردش را گذاشته­اي و به موارد جزيي مي­پردازي، چون خواهم گفت که کاریزما و محبوبیت هم چرا و چقدر مهم است. او بايد خودش در مقام هدايت و ريش­سفيدي حزبش جاي مي­گرفت و فردي واجد اين شرايط را براي رياست­جمهوري معرفي مي­كرد. مي­دانم كمي دور از ذهن به نظر مي­رسد اما همان­طور كه در تيمش، هر متخصصي براي زمينه­اش انتخاب شده، بايد يك نفر متخصص هم براي كانديداگري رياست­جمهوري معرفي مي­شد. اين كاري است كه به هرحال اين حزب براي چهار سال آينده –با توجه به سن كروبي- بايد بكند و چرا الان نكرد؟

- از اين­جا بايد كم­كم وارد مقايسه­ي كروبي با موسوي شوم: وقتي متن نبوي را با موضوع ده دليلش براي راي به موسوي خواندم، به اين كه نوشته بود كروبي در حد رياست­جمهوري نيست، انتقاد وارد كردم، چون اين گفته، موضوعي حسي و شخصي است و غيرقابل استناد. اما چند روز بعد متاسفانه در مناظره­ي كروبي با  احندي­نزاد اين موضوع با دليلي روشن برایم اثبات شد. يكي از دلايلي كه مرا در طرفداري از موسوي محكم­تر كرد، مشي بزرگ­منشانه و بخردانه­اش در برابر چون احمتي دريده­اي بود. آن­جا كه در عين آن كه با شجاعت حرف­هايش را به او زد، حتي سعي نكرد شأنش را در حد جواب­دادن و دهان به دهان شدن با چنان كوتوله­اي (كوتوله‌ي شخصيتي­) پايين بياورد. اشتباهي كه كروبي مرتكب شد و ديديم كه چگونه حرمتش خدشه­دار و به شخصيتش توهين شد.

- يكي از اصلي­ترين دلايلي كه ما مي­خواهيم راي دهيم مخالفت با احندي­نزاد است و يكي از اصلي­ترين دلايل من براي مخالفت با او، بي­فرهنگي­اش و ادبيات و اخلاق كثيفي است كه خود و ملازمانش در كشور گسترده­اند. موسوي هم در مصاحبه­هاي بسيار اوليه­اش اين دليل را مقدم بر دلايل ديگر عنوان کرده بود و از همان­جا مورد توجه من قرار گرفت. بنابراين وقتي كروبي انگار كه فراموش كرده 45 دقيقه فرصت دارد و وقت بيشتري براي صحبت از كشاورزان و معلمان مي­خواهد، وقتي از دموكراسي دم مي­زند و وسط حرف رقيب مي­پرد و بار ديگر اشاره مي‌كنم به همان عدم برخورداري از بيان روشن و علمي، اين­ها تناقضاتي است كه براي من –با اين حساسيت­ها- قابل قبول نيست. زننده است. اصلا كسي كه نتوانست مناظره­اش با اصلي­ترين رقيب را اداره كند... اين كه برنامه­هايش چيستند و تيمش كيست به كنار. من ايراد را در خود شخص او مي­بينم كه مناسب جايگاهش نيست.

- صحبت از برنامه­ها و تناقض شد. براي من اين تناقضات و نقص‌هاي آشكار در برنامه‌هاي او وجود دارد: صحبت از كنترل نقدينگي، در كنار طرح تزريق آن از طريق سهام 70 توماني (در اين مورد شديدا معتقدم كه پول نبايد در دست مردم بيايد) و دفاع از تك همسري از سوي يك روحاني (كه چند همسري از قانون‌هاي شريعت اوست) و جاي خالي برنامه‌هاي فرهنگي در شش بيانيه‌اش.

- يكي از مهم­ترين برتري­هاي كروبي را بر موسوي ، شجاعتش يا به قول بهتر نوعي بي­كله­گي(!) مي­دانستم كه باعث مي­شد حرف­هايش در مورد تغيير قانون اساسي و حذف نظارت استصوابي، چندان هم وعده به نظر نرسند و اگر هم به بار ننشينند، از پي­گيري شدن­شان تاحدودی مطمئن بوديم. منتهي -باز هم با تاكيد بر اين‌كه مهم‌ترين مشكل او خودش است- روحاني‌بودنش بالاخره او را محدود خواهد كرد. ضمن آن‌كه با اين‌كه فكر مي‌كردم موسوي محافظه‌كارانه‌تر در مناظره‌ها و سخنراني‌هايش برخورد كند، ديدم كه او نيز شجاعانه و بي‌پرده و صريح به بيان تمامي انتقادات از دولت و شخص رييس‌جمهور فعلي پرداخت.

- پيش‌تر هم گفته‌بودم (خيلي پيش از آغاز فضاي كنوني) كه در شرايط سياسي فعلي، يك فرد ميانه‌روي عملگرا و ترجيحا مورد تاييد از دو جناح، حتي اگر از جبهه‌ي اصولگرا باشد، شايد بهتر بتواند ساماني به اوضاع كنوني بدهد. آن زمان هم كه زمزمه‌هاي آمدن موسوي شد، او را نيز چهره‌اي مورد تاييد دو جناح مي‌دانستند. اگر‌چه در حال حاضر هم تقريبا چنين اتفاقي افتاده است اما به هرحال با حضور خاتمي و با انتشار برنامه‌ها، او بيشتر فردي اصلاح‌طلب معرفي و شناخته شده است. هر چند خود را مستقل و «اصولگراي اصلاح‌طلب» مي‌داند. به هرحال از ديد من با توجه اكيد بر شرايط بحران‌زده‌ي فعلي كه بازسازي كشور و بيرون‌آوردنش از شرايط سقوط مهم‌تر است، حضور كروبي تندرو را سبب ايجاد تنش­هایی خواهد شد که به صلاح نیست. هر گونه كه نگاه مي‌كنم، به نظرم كروبي از بد روزگار، در زمان نامناسبي در تاريخ ايران دست به فعاليت زده!

- مي­گويند موسوي اصلاح­طلب نيست. اولا اصلاحات را ما به خاتمي مي­شناسيم و پاسش مي­داريم كه در كنار او است. در ضمن، خب نباشد! من به اصلاحات نمي­خواهم راي بدهم. من به كسي راي مي­دهم كه به نظرم بيشتر به انتظارات من –انتظارات فرهنگي- نزديك باشد. (تاكيد مي‌كنم بر جاي خالي احزاب كه ناگزير من را به سمت افراد مي‌برد و تنها حزب واقعي موجود هم گزينه‌ي مورد علاقه‌ي من نیست.)

- اين كه عده­ي بسياري بي­خبر وارد موج سبز شده­اند را قبول دارم. اما به هرحال اين جماعت هم توده­اي از مردم هستند كه مهم اين است كه دارند ياد مي­گيرند كه نقشي دارند. چهار سال پيش موج ديگري، عمدتا از توده­ي ديگري از مردم، آن انتخاب را كرد، اين بار اين يكي. بنابراين بار ديگر تاكيد مي­كنم كه كروبي از اندازه­ي فضاي سياسي ما بالاتر است. در چنين فضايي، انتظار از مردم، براي توجه به برنامه­ها، و انتخاب از بين افراد، با مطالعه‌ي اهداف، متاسفانه انتظار زيادي است.

ضمن اين كه اين موج در مخالفت با شرايط فعلي ايجاد شد و يك نفر سمبل اين مخالفت شد. اما چرا؟ آيا چون خاتمي پشت او بود؟ شايد. اما چرا براي كروبي نشد. چرا خاتمي براي معين چنين شوري ايجاد نكرد؟ (جدا از شرايط سياسي آن زمان). بگذاريد اين را براي روشن­تر شدن منظورم بپرسم: آن­ها كه به دليل برنامه­ها، به هركسي راي مي­دهند، اگر بعد از اين چهار سال انتظارات­شان را برآورده­شده نبينند، آيا حق است كه باز هم از او حمايت كنند؟ حق اين است كه نكنند، چون دیگر این برتری را ندارد. اما چرا خاتمي هنوز طرفدار دارد؟ چرا هنوز دوستش دارند با اين­كه بسياري انتظارات بیشتری –درست يا غلط- از او داشتند؟ چون خود او دوست­داشتني بود. چون بسياري هنوز صرفا دوستش دارند. به نظرم اين مردم در موسوي شخصي را يافته­اند كه مي­توانند دوستش بدارند. اين­گونه حمايت­شان هم قاطع­تر ادامه خواهد داشت. اما كروبي دوست­داشتني نيست. همان كاريزمايي كه گفتم. «كاريزما» يكي از ويژگي­هاي مهم رييس­جمهور است، به ويژه در كشور ما. البته اين نكته­ي مثبتي نيست كه شخصي صرف دوست­داشتني بودنش مورد توجه مردم باشد و يكي از نتايجش همين است كه  احندي­نزاد هنوز اين همه طرفدار دارد! چون بسياري به دليلي به او اعتقاد دارند و چندان به سمت بررسي صلاحيتش نمي‌روند. اما باز هم مي­گويم كه در چنين سطحي از شعور سياسي، ناچار انتخاب به اين شكل است. در سال­هاي آينده، وقتي تعداد كانديداهاي دوست­داشتني زياد شد. وقتي هر نامزدي براي خودش موجي ايجاد كرد، مردم كم­كم براي انتخاب به سمت جستجو و انتخاب فرد برتر خواهند رفت، ان‌شاءالله.

- البته مسلما اين دليل بر اين­كه من هم شعور اجتماعي سياسي­ام را در حد عموم كاهش دهم و انتخاب كنم نيست. به نظر خودم هم مي­آيد كه دلايل بيشتري براي طرفداري از كروبي ­دارم تا موسوي (!) اما واقعيت اين است كه در جمع­بندي و مقايسه، به نظرم مي­رسد كه كروبي فعاليت سياسي دارد و موسوي كار فرهنگي مي­كند كه من ارجح­تر مي­دانمش. چرا كه با ارتقاء فرهنگ است كه شعور كلي اجتماع و متعاقبش شعور سياسي هم بالا خواهد رفت. اين اولويت من است وگرنه برنامه­ها را هم بر هم برتري داده­ام. البته اگر موسوي هم نبود، باز از علاقه و با اشتياق و نه فقط به دليل مخالفت، به كروبي راي مي­دادم. اما در شرايط حاضر، از شخصيتي كه در جهت ارتقاي فضاي سياسي كشور، چنين تلاش و مبارزه مي­كند، قدرداني مي­كنم اما چون نامزد بهتري –از نظر من- وجود دارد، موسوي را انتخاب مي‌كنم.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 2:43 PM | لینک  | 

چهار سال عادت كرديم به سرافكندگي و از بين رفتن منزلت انسان و جامعه. از چندين روز پيش و در ميان اين مناظره­ها اعلام كردم كه ملت با مواجهه با اين كانديداها، به ويژه در تقابل موسوي و احندي­نزاد، تقابل فرهيختگي و بلاهت، حجت برشان تمام شده و من هم با ملت اتمام حجت كردم؛ كه اگر تا امروز مرتب منتقد شعور پايين اجتماعي و فرهنگي مردم بوده­ام و خود را در پي ايراني­بودنم، محكوم به تحمل اين اوضاع و مسئول در برابر ارتقاءش مي­ديدم، در صورت انتخاب مجدد همين رييس­جمهور، دیگر سند رسمي در تاييد محکومیتم برای زندگی در ميان مشتي [...] را امضا شده و مستند تحويل مي­گیرم و لحظه­اي در كوچ از وطنم ترديد نخواهم کرد كه اميدي به بهبود مردمش نخواهم ديد و اگر باشد، من براي عمري كه يك بار حق استفاده­اش را دارم، برنامه­هاي ديگري دارم.

اين چند روز اما، با ديدن شور و شوق مردم در مخالفت با رييس­جمهور فعلي و اين جمعيت و اين هياهو، ايمان آوردم كه احندي­نزاد رفتني است و ديگر رايي ندارد و اين را همه جا جاز زدم كه «تمام شد». او به اندازه­ي نيمي از مخالفانش هم راي ندارد. اين­ها همه جوسازي است1. با خود گفتم چرا باور نكنم يا حداقل تصور نكنم و اميد نداشته باشم كه مردم هنوز وجدان و فكر و شعور دارند. حداقل بخش زيادي از آن­ها؟

در قسمتي از فيلم دوم تبليغاتي مير حسين، آن­جا كه پيرو نمايش استقبال مردم از او، تصاويري از شهرهاي مهم و تاريخي كشور نشان داده مي­شد؛ شيراز، اصفهان، يزد... از یک هیجان عجیبی مو بر تنم سيخ شد! به خود آمدم كه هنوز مي­توانم به ايراني بودنم، به اين كه رييس­جمهوري فرهيخته و دوست­داشتني و دانا دارم افتخار كنم. هنوز مي­توانیم سرمان را بلند كنیم.

ليلا با ديدن تصوير زيبايي از سي و سه پل و زاينده­رود اصفهان عزيز گفت: واقعا شهر قشنگي داريد. گفتم: من در اصفهان زندگي كرده­ام و مي­دانم كه زندگي در شهري كه بتواني به آن افتخار كني چه معنايي دارد. پس خوب مي­دانم زندگي در كشوري كه به آن افتخار كني چه معنايي دارد.



1 - مي­دانم كه مراجعه­ي دوباره به اين مطالب اگر هر اتفاق ديگري افتاده باشد، بسيار سوزاننده خواهد بود. اما مطمئنم كه از گفتنش پشيمان نمي­شوم چون به آن ايمان دارم.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 3:6 PM | لینک  | 

دیشب دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بسیاری از آن­ چه که در این مدت انتخابات گفته بودم یا می­ خواستم بگویم را نوشتم. قصد داشتم در قالب ویژه­ نامه­ ی مفصل انتخاباتی منتشرش کنم اما به دلیل کمی ملاحظات محافظه­ کارانه و این­ که نمی­ خواستم بلاگم سیاسی شود (که از من دور می­ شود!) از این کار خودداری کردم. تنها نوشته­ ی بالا را منتشر می­ کنم و شاید در ادامه نظرم برگشت و...

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 3:0 PM | لینک  | 

منصفانه نیست که با گفتن «اولاد حلال­ زاده به داییش رفته» حداقل نیمی از جمعیت کشور را –که به دایی­ شان نرفته ­اند یا اصلا دایی ندارند- به حرامزادگی متهم می­ کنیم.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 4:51 PM | لینک  | 

 

ELECTophobia!

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 7:33 PM | لینک  | 

 

 

- چند مدت از اين عمر بيست و پنج ساله را در خواب بودي؟

- 8 سال و 9 ماه و 6 روز و 19 ساعت و اندي

- و چه مدت بيدار؟

- دقيقا همين زمان!... همه‌ي عمر در خواب و بيداري گذشت.

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 7:31 PM | لینک  | 

يك لحظه اميد به تحقق آن آرزوي يك لحظه‌اي

 

آن زمان كه تازه زمزمه‌هاي حضور مير حسين موسوي در انتخابات رياست جمهوري امسال آغاز شده بود، در كنارش سخني از احتمال توافق و اجماع دو جناح «اصولگرايان» و «اصلاح‌طلبان» هم بر او وجود داشت. براي يك لحظه به اين فكر كردم كه آيا ممكن است؟ تصور اين كه اين دو جناح فارغ از اختلافات‌شان كه آن‌ها را به دشمنان خوني يكديگر تبديل كرده، با در نظرگرفتن مصلحت واقعي كشور بتوانند به اتحاد و هم‌فكري برسند، در اين وانفساي ياس و نااميديِ حاكم، بسيار رويايي، آرماني، خواستني(!) و اميدواركننده به نظر مي‌رسيد و برقي از اميد و نشاط مردم را در تاريكي فضاي فكري اجتماعي تجسم مي‌كرد. (صرف‌نظر از اين‌كه اين اجماع بر چه شخصي با چه ويژگي‌هايي حاصل مي‌شد. خواه موسوي، خواه هر شخص ديگري، نفس اين اتفاق مهم بود.) افسوس كه اين اتفاق حتي در حد يك روياي اميدواركننده هم تنها براي لحظه‌اي دوام داشت و اين دشمني، به خصوص با يكدندگي جناح حاكم، تنها شيب سقوط مملكت به قعر دره‌ي نابساماني و انزوا و... را افزايش مي‌دهد و «اميد» به يك واژه‌ي مجازي تبديل‌شده و «تغيير» فقط در راستاي بدتر شدن ممكن است.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 7:27 PM | لینک  | 

 

هر كسي سخني

 

مدت‌ها از راه‌اندازي شبكه‌ي فارسي مي‌گذرد و بارها خواسته‌ام به عناوين مختلف در مورد آن بنويسم. من با گفتگوها و نقدها و گمانه‌زني‌ها، بر دلايل سياسي يا فرهنگي راه‌اندازي اين شبكه از سوي اين انگليسي‌هاي نابكار و ناقلا! كاري ندارم. با محتواي اين شبكه و اخبار و گزارش‌هاي آن هم. جدا از اين كه اميدوارم راه‌اندازي اين شبكه با چنين استاندارد بالاي كيفيت بصري و فرمي و محتوايي و... بتواند تاثيري بر بالارفتن سطح توقع و نگاه ملت ايران براي دوري از ديگر شبكه‌هاي ماهواره‌اي (كه مي‌توان صد در صدشان را به سطل‌آشغال نسبت داد1!) و همچنين ايجاد انگيزه براي مسئولان راديو-تلويزيون ملي براي بالابردن كيفيت اين همه شبكه‌ي هر يك فاجعه‌انگيزتر از ديگري (به خصوص شبكه‌ي خبر) داشته باشد، حرف اصلي من در مورد اين شبكه چيز ديگري است كه با ذكر دو مثال كوچك آن را شرح مي‌دهم:

- بدترين بخش برنامه‌هاي «بي.بي.سي» كه در عين حال از فرط لزوم وجودش نمي‌توانم راي به پاك‌شدنش بدهم(!) بخش «صداي شما» است. اين لزوم و اين بدترين بودنش از آن‌جا مي‌آيد كه بدترين مجريان را كه همان ما ايرانيان هستيم دارد! چرا كه نشان‌دهنده‌ي سطح پايين ديدگاه‌ها و تحليل‌هاي سياسي يا غير سياسي ما و سطح پايين چگونگي برقراري گفتمان (همان ديالوگ) و عدم وجود اخلاق و انديشه‌ي درست انتقاد و نقد پذيري در بين ما است. مثلا يك بار موضوع برنامه بحث بر سر آمدن و نيامدن خاتمي در انتخابات اين دوره بود. در كل زمان برنامه از روشن‌فكر‌نماياني كه با حرف‌هاي دهان‌پركن وقت برنامه را مي‌گرفتند تا آن‌ها كه با شيوه‌ي تاكسيالكتيك2(!) سخن مي‌گفتند، هيچ يك حتي اشاره‌اي به اين موضوع نكردند كه خاتمي در چه زماني و چه شرايطي و براي مقابله با چه كسي قصد دارد به ميدان بيايد. و در نتيجه همه يا مي‌گفتند خاتمي بايد كلا از صحنه‌ي روزگار محو شود يا مي‌گفتند كه بايد جايش با رهبر فعلي عوض شود!!

- همين دو قطبي بودن و سياه-سفيد بودن ديدگاه‌هاي ما در هر زمينه يكي از بزرگترين آسيب‌هاي رفتار اجتماعي ما است. يك بار بيننده‌اي، در نامه‌اي آتشين، به بهانه‌ي چرند بودن محسن نامجو و موسيقي‌اش، پس از پخش مستند «آرامش با ديازپام ده» ساخته‌ي سامان سالور دامنه‌ي انتقادات و ناسزاگويي و استدلالاتش را به فرمايشي بودن شبكه‌ي بي.بي.سي و اين كه اين‌ها هم از همان‌ها پيروي مي‌كنند و شما هم از همان‌ها هستيد كه اين‌ها آن‌ها هستند(!!) كشاند...

 

به اين دو مثال از آن جهت اشاره كردم كه به يكي از نكات مثبت، قابل توجه و آموختني اين شبكه اشاره كنم و يكي از ملموس‌ترين مثال‌هايش را از برنامه‌ي «كوك» بياورم و آن مهلت‌دادن به هر كسي، براي سخن‌گفتن، فارغ از وجود هر گونه فيلتري است. در اين برنامه اخبار و گزارش‌هايي از هرگونه موسيقي‌اي مي‌توان يافت: از موسيقي پاپ لس‌آنجلسي و رپ زيرزميني داخلي تا موزيسين‌هاي جز و راك ايراني.3 اين‌كه در كنار گزارش‌ها و اخبار از موسيقي پرطرفدار، زماني هم براي موسيقي‌هاي فرهيخته‌تر –كه معمولا كم‌طرفدارتر هستند- يا موسيقي‌هايي كه متفاوت‌بودن‌شان دليلي براي تقاضاي كم بر آن‌ها است در نظر گرفته مي‌شود، نوعي فضاي رقابتي و حق انتخاب گسترده‌اي براي طرفداران حرفه‌اي و غيرحرفه‌اي موسيقي ايجاد مي‌كند كه بالارفتن سطح سليقه و تقاضاي موسيقيايي، هنري و حتي فرهنگي هم از پيامدهاي آن است.

به هرحال اين نكته‌اي است كه تنها براي جريان حاكم بر رسانه‌ها و سياست‌هاي فرهنگي ما آموختني نيست، بلكه براي همه‌ي ما مردم عادي كه معمولا فيلتر سفت و سختي از جنس «پرستيدن-دشمني» براي آن‌چه مي‌پسنديم و نمي‌پسنديم در ذهن داريم هم نكته‌ها دارد.



[1] - و البته ذكر يك نكته‌ي فرعي مهم نيز واجب مي‌نمايد كه برخورداري از اين سطح بالاي كيفيت تنها به حمايت و پشتوانه‌ي مالي يك تامين‌كننده‌ي قوي مربوط نيست كه شبكه‌ي «صداي آمريكا» هم با پشتوانه‌ي دولت آمريكا داراي سطح كيفيت بسيار نازلي، به خصوص در ظاهر است كه آن را شديدا سطحي و سردستي مي‌نماياند.

[2] - «تاكسيالكتيك» واژه‌ي من-درآوردي بنده است با تركيب واژگان «تاكسي» و «ديالكتيك» كه اشاره به شيوه‌ي گفتمان و منطق و استدلال مردمان عادي دارد از جنسي كه معمولا در تاكسي‌ها اتفاق مي‌افتد و همه با آن آشنايي داريم. براي آشنايي بيشتر(!) به بخش «تاكسيالكتيك» در آرشيو موضوعي وبلاگ مراجعه كنيد.

[3] - اگرچه انتقاداتي هم مي‌توان وارد كرد از جمله اين‌كه به موسيقي سنتي بسيار كم پرداخته مي‌شود (كه شايد دليلش اجراي كم موسيقي سنتي در خارج از كشور باشد) و يا پرداخت بيش از حد به موسيقي سخيف و بي‌ارزش لس‌آنجلسي (كه آن هم وجود تقاضاي بالا براي اين موسيقي و اين نكته كه به هرحال بدنه‌ي موسيقي پاپ و مردمي ما از اين جنس موسيقي است مي‌تواند توجيه مناسبي برايش باشد. گرچه به نظر مي‌آيد كه اين توجه بي‌ارتباط با سليقه‌ي مجري برنامه نيز نيست).

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 7:25 PM | لینک  | 

من غلام قمرم، غير قمر هر چي از دهنت در اومد به ما بگو!

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 4:28 PM | لینک  | 

 

نمي‌توانيد تصور كنيد... خيلي سخت است تصور كرد كه دو ماه ديگر، اين آقاي دانشجو، محصولي يا هر كس ديگري كه سخنگوي وزارت كشور باشد در حال خواندن نتايج انتخابات، نام موسوي يا كروبي كه سهل است، حتي نام محسن رضايي يا هر كس ديگري غير از احمدي‌نژاد را ببرد!... يعني صورت آن‌ها را تصور كنيد در حالي كه دارند نام نفر اول را كه هر كسي جز رييس‌جمهور فعلي است مي‌خوانند... اصلا غير ممكن است! نمي‌شود واقعا تصور كرد. حالا هر اتفاقي بيافتد و هر كس كه اصلح باشد و هر كس كه راي بياورد و نياورد.


البته منظور من از اين نوشته نه شبهه در سلامت انتخابات است!! نه طرفداري از فرد خاصي و نه تحريم و نه... اصلا نمي‌خواهم اين كورسوي اميدي كه در اين مدت باقي مانده را كور كنم، هر چند كه بيهوده يا باهوده! باشد... اما دلخوش كردن يا استرس اين دو ماهه را هم...  به هرحال بگذاريد تا آخرين لحظه اميدوار باشيم چون چهار سال ديگر زمان خيلي زيادي است!...

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 4:26 PM | لینک  | 

اين فقط يك سوال ادبي يا دستور زباني نيست كه آيا «دژاوو» را مي‌زنند، مثل: ديشب دژاوو زدم. يا مي‌بينند يا حتي مي‌كنند مثل: دارم دژاوو مي‌كنم!


نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 3:26 PM | لینک  | 

«ما ز بالاييم و بالا مي‌رويم. شما چطور!؟»


نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 5:37 PM | لینک  | 

Analyse

Written & Performed by Thom Yorke

 

A self-fulfilling prophecy
Of endless possibility
You roll in reams across the street
In algebra, in algebra

The fences that you cannot climb
The sentences that do not rhyme
In all that you can ever change
The one you're looking for

It gets you down
It gets you down
There's no spark
No light in the dark

It gets you down
It gets you down
You traveled far
What have you found?

That there's no time
There's no time
To analyse
To think things through
To make sense

Like cows in the city
They never looked so pretty
By power carts and blackouts
Sleeping like babies

It gets you down
It gets you down
You're just playing a part
You're just playing a part

You're playing a part
Playing a part
And there's no time
There's no time
To analyse
Analyse, analyse
Analyse

 

 

>Watch Thom Yorke performing this song by only piano at Mercury Music Award 2006 here

>Download the song by following this link: Analyse – Thom Yorke  (If it doesn't work make a comment and I will reactive the link)

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 4:33 PM | لینک  | 

 

بازخواني و ثبت برگ‌هايي از خاطرات ديگران (خاطراتي ننوشته و نشنيده و رو به فراموشي)

 

اين مطلب را سال پيش نوشتم. قرار بود پيوست این مطلب باشد يا در حقيقت آن مطلب پيش‌‌وستي براي اين بود! به هر حال به دلايلي كه مهم‌ترينش طولاني بودن اين مطلب بود آن را منتشر نكردم. هنوز طولاني است. اما خواندنش مي‌تواند... جذاب؟ مفيد؟ خوب؟... يا نمي‌دانم چه باشد!... شما بگوييد!

مقدمه: در ابتداي مطلب پاراگرافي در معرفي مهندس اميدي نوشته بودم كه فقط به اين خلاصه‌اش مي‌كنم كه او... -اين كه معمار بزرگي از ديد من است در برابر اين نكته كه چقدر انسان والايي است چندان مهم نيست!- از آن‌جور آدم‌هايي است كه در اين دوره به جاي تعريف‌‌كردن از آن‌ها بايد از اين‌كه هنوز چنين انسان‌هايي وجود دارند ابراز تعجب كنيم!

ايده‌ي اصلي اين نوشته، ثبت بخشي از تاريخ بود كه از زبان مهندس اميدي در بيان خاطراتش از دوران جنگ شنيده شد. در ميان صحبت‌هايش ناگهان با خود گفتم اين بخشي از تاريخ است كه سخت است بتوان نمونه‌ي ثبت‌شده يا تحريف نشده‌اش را جاي ديگري پيدا كرد... به گونه‌اي احساس مسئوليت كردم. احساس يك «رسالت» در ثبت و ضبط بعضي حقايق. در كنار اين ايده‌ي اصلي هم گريزي به نوعي تحليل و نقد اجتماعي هم خواهد شد. به همين دلايل نوشته وحدت خاصي نداشته و كمي پراكنده است:


آغاز خاطره: در سال­هاي آخر جنگ روزي به بهانه‌­ي حضور در سخنراني رفيق­دوست او و بسياري ديگر از دانشجويان را سوار اتوبوسي مي­‌كنند و به سالني مي­‌برند. ابتدا مكان سخنراني به ورزشگاه آزادي تغيير مي­‌يابد و آن­جا هم وقتي از سخنران خبري نمي­‌شود همه را سوار اتوبوس مي­‌كنند و مستقيم به مرز مي­‌برند و در آن­جا مطلع مي­‌شوند كه اين همان طرح شش ماهه1 است كه بي­‌خبر و به زور عازمش شده­‌اند. دنباله­‌ي داستان را -در ادامه مطلب- از زبان او نقل مي­‌كنم:

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 10:46 PM | لینک  | 

آقاي فردوسي پور! زمستان را اخته كرده‌اند اين‌ها!... نه برفي، نه سرمايي.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 12:29 PM | لینک  | 

 

«اخلاق» در جنگ دهكده‌ي جهاني اول(!)

 

شما كه دوست نداريد از عبارات از فرط استفاده‌شدن، تهوع آور(!) «عصر ارتباطات» و «دهكده‌ي جهاني» و اين‌ها استفاده كنم اما آيا واقعا مي‌توان باور كرد؛ حرف كسي را كه بگويد اتفاقات جهان به او ربطي ندارد، در حالي كه هر روز، خواسته يا ناخواسته، با حجم انبوهي از اين اخبار و اطلاعات بمباران مي‌شود؟ آيا اين‌كه بيشتر خبرها را، به خصوص نوع سياسي‌اش را، پي‌گيري و تحليل كنيم تا بتوانيم نظر بهتر و دقيق‌تري داشته باشيم واقعا اهميتي دارد؟ آيا اين‌كه ما در رابطه با فجايع اخير اتفاق‌افتاده در غزه با كسي مخالف يا موافق باشيم يا همدردي بكنيم، تفاوتي مي‌كرد و مي‌كند؟ حالا كه ظاهرا بحران تمام‌شده چطور؟

بسياري در طول اين جنگ اظهار نظرها كردند. من اما بهتر ديدم «نظر»ي نداشته باشم. اگر حماس در خانه‌ي مردم پنهان مي‌شد، آيا كار اشتباهي بود؟ آيا اين دليل خوبي براي ويران‌كردن خانه‌هاي آن‌ها و به ناچار كشته‌شدن غيرنظاميان بود؟ آيا آن‌ها مي‌توانستند به جاي اين، در برابر رادارها و ماهواره‌هاي دشمن‌شان به يك پايگاه نظامي بروند تا با مصرف تنها يك بمب كمي بزرگ، خيال جامعه‌ي جهاني راحت شود؟! آيا اگر فلسطيني‌ها بعد از تحمل يك ظاهرا آتش‌بس و در حقيقت يك محاصره به اين‌جاي‌شان رسيد، اسراييلي‌ها حق نداشتند به اين‌جاي‌شان برسد!؟ آيا بايد بررسي كرد كه آرمان فلسطيني‌ها منطقي‌تر، اخلاقي‌تر، آرمان‌گرايانه‌تر يا... والاتر است يا آرمان اسراييلي‌ها؟ با كدام معيار؟ فلسطيني‌ها براي دفاع از سرزمين‌شان مي‌جنگند. اسراييلي‌ها اشغال‌گرند... جدّن!؟ آيا تاريخ اين سرزمين را خوانديم و اين را گفتيم يا به شنيده‌هاي‌مان از تلويزيون بسنده كرده‌ايم؟

اما نه! نمي‌گويم «نظر»ي ندارم. بهتر مي‌ديدم اين نظر بر پايه‌ي يك منطق و به پشتوانه‌ي يك تحليل خوب ارائه شود كه ديديد غير ممكن است. نظر شخصي و احساسي من اما اين است كه اي كاش هيتلر پيش از مرگ، اين يك كارش را به اتمام رسانده‌بود: پاك‌سازي يهوديان را مي‌گويم! مسلما قلبا به اين گفته اعتقاد ندارم اما به هر حال؛ آيا اسراييلي‌ها بهانه‌ي كافي براي چنين اظهار نظري به دست ما نداده‌اند؟ همان‌طور كه دنيا به دليل دشمني با دولت ما، ملت ما را هم مورد خشم و نفرتش قرار مي‌دهد؟ اين طور مي‌توانيد علاوه بر نژادپرستي، مهر «عقده» را هم به پيشاني من بزنيد (كه شايد دارم به تلافي آن خشم و نفرت، اين حرف را مي‌زنم!) در هر صورت، فكر مي‌كنم يك چيزي در مورد اين قوم بني‌اسراييل هست كه از موسي گرفته تا روميان باستان را به... انداختند و الان هم كه خلق دنيا را!

از طرفي هم معتقدم اگر نظام ما فقط يك سياست درست داشته باشد همين كمك به فلسطينيان است. در حالي كه برادران شكم‌گنده‌ي ملخ‌خور و بي‌غيرت‌شان فقط تماشاي‌شان مي‌كنند و در حالي كه كس ديگري –ظاهرا- پشتيبان‌شان نيست، به عنوان انسان، بايد از اين انسان‌ها حمايت كنيم و خوشحال باشيم كه تواناييش وجود دارد. حتي اگر به جاي غذا فقط اسلحه به آن‌ها بدهيم.

 

اما اين نوشته را آغاز نكردم كه نظر خودم را بگويم. در واقع حرفم اين‌قدر طولاني نبود. مي‌خواستم اين را بپرسم كه آيا «اخلاق» در «جنگ» اصلا اهميتي دارد!؟ يا بهتر است بپرسم: ديگر اهميتي دارد؟ اصلا قابل طرح است؟ خنده‌دار نيست!؟... اين‌كه اخلاق حكم مي‌كند كه تنها نظاميان را هدف قرار دهيم و قوانين مي‌گويند كه اجازه‌ي مراقبت از مجروحان بايد داده شود؟ آيا غيرنظامي و كودك و زن فرقي دارند!؟ ظاهرا اين‌ها قوانين جنگ دهكده‌ي جهاني ما است. قوانين جديد! «جديد» مثل همه چيزش!

 

بررسي موردي «اخلاق در جنگ»! :

امروز به طرز جالبي با دو صحنه‌ي مرتبط متضاد در تلويزيون روبرو شدم:

- اول بخشي از فيلم «Kingdom of Heaven» بود. جايي كه پس از يك جنگ سخت، فرمانده‌ي مسيحيان كه از شهر در آستانه‌ي سقوط «اورشليم» دفاع مي‌كند، براي مذاكره در برابر صلاح‌الدين ايوبي قرار مي‌گيرد. صلاح‌الدين از او مي‌خواهد كه شهر را بدون ادامه‌ي جنگ تسليم كنند. چرا كه پر از كودكان و زناني است كه آسيب خواهند داد. فرمانده‌ي مسيحيان تضميني براي سلامتي آنان مي‌خواهد و مي‌گويد كه در جنگ‌هاي قبلي شما همه‌ي ساكنين اين شهر را قتل عام كرده‌ايد. صلاح‌الدين با عصبانيت و قاطعيت پاسخ مي‌دهد: «I am not those men!... من صلاح الدينم. صلاح الدين!» و مسيحيان تسليم را مي‌پذيرند.

نكته‌ي جالب در مورد اين فيلم و به خصوص اين بخش از آن اين است كه در حالي كه تصاوير قبلي، زشتي و دردندگي «جنگ» را نشان مي‌دهند، اين‌جا جنگ به موضوعي زيبا و تحسين‌برانگيز تبديل مي‌شود. فرماندهاني كه تشنه‌ي مبارزه‌اند. مثلا لبخندي كه در سكانس‌هاي قبلي، صلاح‌الدين با ديدن تيزهوشي و قدرت حريفش مي‌زند و تماشاگر را شيفته‌ي خود مي‌سازد چون نشانه‌ي آن است كه او به اين مي‌انديشد كه دشمن هر چه قوي‌تر، جنگ لذت‌بخش‌تر. وقتي اخلاق و روحيه‌ي مردانگي در ميان باشد، جنگ از اين دريچه به موضوعي ستايش‌شدني تبديل مي‌شود. وقتي مرگ انبوهي از سربازان را كنار بگذاريم نوعي «زيبايي‌شناسي جنگ»! مطرح مي‌شود.

- اما همان شب بي.‌بي.سي. فارسي گزارشي پخش كرد از خبرنگاري كه بعد از ديدن پسربچه‌ي چهارساله‌اي در بيمارستاني در غزه، كه در يك تيراندازي دو خواهرش كشته شده و خودش از پا فلج شده بود، با چاپ عكسي از او به شمال غزه مي‌رود تا پدر او را بيابد. آن‌جا همه داستان اين پسرك را شنيده‌اند اما كسي او را نمي‌شناسد. در اوج نااميدي پدر را مي‌يابند كه در ميانه‌ي خرابه‌هاي خانه‌اش به دنبال يادگاري‌ها مي‌گردد. مثل عروسك بدون سر دخترش. (شهر چنان ويران بود كه افق را در دور دست مي‌شد ديد و هيچ بنايي بر پا نبود). عكس را كه مي‌بيند حال پسرش را مي‌پرسد و گريه‌اش قابل تحمل نبود وقتي مي‌شنود كه او ديگر قادر به راه رفتن نيست. روي موبايلش عكس دخترش را در سردخانه نشان مي‌دهد و سپس تعريف مي‌كند كه چطور سربازان اسراييلي او و خانواده‌اش را از خانه بيرون آورده‌اند و در حالي كه عده‌اي از آن‌ها چيپس و شكلات مي‌خورده‌اند به بچه‌ها و مادربزرگ‌شان (كه اكنون مجروح و بستري است) شليك مي‌كنند...

 

«حقيقت جنگ» يك جمله بيشتر نيست. جمله‌ي كثيفي است. با هر اخلاق و معياري كه بسنجيدش: «شما اجازه مي‌يابيد يا در واقع موظفيد انسان ديگري را بكشيد.» همين!

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 0:24 AM | لینک  | 

آخرين بخش از اين مقاله‌ي بلند بالا:

 

پس از فراگيرشدن توليد و عرضه‌ي برق جديد، برق قديمي كمياب شده و در آمريكا تهيه‌ي برق‌هاي قديمي در زندان‌ها براي مصرف در صندلي‌الكتريكي بسيار دشوار و گران تمام مي‌شد. به طوري كه با همكاري اداره‌ي الكتريسيته‌ي آمريكا، هزينه‌ي گزاف اين برق روي قبض بازماندگان و فاميل‌هاي وابسته و خانواده‌هاي داغديده به صورت تصاعدي –به دليل مصرف بالا در ساعات پر مصرف!- اضافه مي‌شد. در نهايت مقامات آمريكايي اعتراف كردند كه دار زدن شيوه‌ي بسيار ارزان‌تر و جذاب‌تر و خنكي1 است و اگر حتي در ملا عام و شب‌هاي تعطيلي و با اجراي Hulk Hoganيا 2Marilyn Manson و به صورت هفتگي باشد مي‌تواند بسيار سودآور باشد. اين را منشا برنامه‌هاي پرطرفدار «Execute Show» در آمريكا مي‌دانند.  برنامه‌هايي كه در آن مجري يك ساعتي را با خانواده‌ي قربانيان و اعداميان خوش و بش مي‌كند. از فرد اعدامي سوال مي‌كند كه چرا اين جرم را مرتكب شده و چقدر پشيمان است و اگر بعد از مرگش زنده شود دوست دارد چه كاره شود و در هر فصل از برنامه جايزه‌اي به بهترين پاسخ ،به رسم يادبود ،به خانواده‌ي قربانيان! اهدا مي‌شود و البته در اين ميان آگهي‌هاي بازرگاني بسيار زيادي نيز پخش خواهد شد!

در كشور ما نيز شايعات اثبات‌نشده‌اي مبني بر اين‌كه در تلويزيون‌هايي كه از اين برق استفاده مي‌كنند جواد خياباني لاغرتر شده و نسخه‌ي سانسور نشده‌ي فيلم The Shining با زيرنويس تايلندي پخش شده است شنيده شده است. به هرحال دانشمندان اسلامي از آن‌جا كه كيفيت برنامه‌هاي تلويزيون را بالاتر از استانداردهاي جهاني مي‌دانستند خود را درگير اين ماجرا نكرده و به جاي آن به دستور احمدي‌نژاد -كه سومين دوره از دوره‌هاي هشت‌ساله‌ي رياست‌جمهوريش، پس از پايان دوره‌هاي چهارساله‌ي معمول را سپري مي‌كرد- مشغول به تلاش براي دستيابي به فن‌آوري برق انسان-نگير كردند كه آمريكا معتقد بود ايران بر خلاف آن‌چه كه آن را فن‌آوري صلح‌آميز برق-نگيري مي‌نامد قصد استفاده‌ي تروريستي و نظامي از اين پديده را دارد ولي همه‌ي سياستمداران آمريكايي در برابر فشارهاي بين‌المللي با اين سوال مهم كه چگونه مي‌توان از اين فن‌آوري استفاده‌ي خطرناكي كرد سكوت معناداري كردند!

از سوي ديگر دانشمندان روس نيز براي سرپوش گذاشتن بر ناكامي چندين دهه‌اي خود در اثبات اين كه جنگ سرد به اتمام رسيده است در صدد مبارزه و مسابقه و مسالحه3 با اين كشف جديد برآمدند. ولاديمير پوتين مخوف تزار جديد روس در سال‌هاي آخر عمرش در حالي كه داشت سياست‌هايش را براي تاسيس اروسيه4 متحد تشريح مي‌كرد گفت: «اتفاقا دانشمندان ما هم تحقيقات بسيار فوق سري محرمانه‌اي را براي يافتن ژن ضد برق‌گرفتگي آغاز كرده‌اند... اوپس5!» بله پيري و حواس‌پرتي باعث شد كه دانشمندان روس خودشان با افتخار اعلام كنند كه روس‌ها به دنبال كارهاي ريشه‌اي و پايه‌اي بوده و به دنبال ارتقا‌ء نسل بشر هستند. آن‌ها تصريح نمودند كه به دنبال آن هستند كه به وسيله‌ي علم ژنتيك، انسان نسل بعدي را مقاوم در برابر هر نوع برقي بسازند كه حتي رعد و برق نيز در آن‌ها اثري نداشته باشد. البته آن‌ها در برابر اين سوال مهم كه تكليف نسل حاضر چيست نيز سكوت معناداري مي‌كردند!

در هر صورت عرصه‌ي رقابت در پيشرفت‌هاي علم هر روز گسترده‌تر و شلوغ‌تر شده و هر روز مي‌توان هزاران كشف و اختراع جديد را در علم انتظار داشت... بدون توجه به اين‌كه چند درصد يا چند مورد آن‌ها واقعا به دردي مي‌خورند.

 



[1] Cool

[2]- كه در اين سن و سال از هيچكدام بيشتر از مجري‌گري كاري بر نمي‌آيد!

[3] - اين كلمه را ظاهرا مترجم از خودش و از ريشه‌ي «سلاح» استخراج كرده است! به هرحال ديكشنري عربي دم دست نداشتم تا صحت آن را بررسي كنم.

[4] - !؟Eurussia! (Euro + Russia) You know what it could mean, don’t you

[5] - !...Oops

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 10:19 AM | لینک  | 

 

پس از رقابتي كه بين شركت‌هاي ارائه‌دهنده‌ي خدمات اين برق (يك چيزي شبيه ارائه‌ي اي.دي.اس.ال) در دنيا به راه افتاد جنجالي نيز بر سر يك آگهي تلويزيوني به راه افتاد كه نهايتا با راي دادگاه بر ممنوعيت پخش اين آگهي از تلويزيون به اتمام رسيد. در اين آگهي نوزادي چهار دست و پا زنان خود را به يك پريز برق مي‌رساند و انگشتش را در آن فرو مي‌كند و بعد رو به دوربين لبخند مي‌زند. مدعي‌العموم از بد آموزي اين آگهي شكايت داشت و مي‌گفت وقتي مي‌توان با نصب پريز برق در ارتفاع يك متري كه دست انسان نارس به آن نمي‌رسد و انساني كه تنها از لحاظ جسمي بالغ شده و مغزش هنوز نارس باشد، حتي اگر بخواهد در آن انگشت فرو كند هم انگشتش در آن فرو نمي‌رود، چه برسد به انسان بالغ و عاقل، چرا بايد پريز را در ارتفاع 40 سانتي‌متري نصب كرد با اين شعار كه بابت نوزادان خيال‌مان راحت است! تكيف آرتروز و ديسك كمر اين مادر پير مدعي‌العموم چه مي‌شود كه روزي سه بار سشوار مي‌كشد هر بار بايد براي زدن دوشاخ دولا شود!؟ دادگاه مذكور همچنين شركت سفارش‌دهنده‌ي آگهي را به پرداخت خسارت1  تعداد 241 نوزادي كه در اثر برق‌گرفتگي، در مناطقي كه هنوز برق ناگير ارائه نمي‌شده، جان خود را از دست داده بودند محكوم كرد و شركت هم همه‌ي پول ديه را از شركت سازنده‌ي اين آگهي گرفت!

كشف برق آدم-نگير –به جز اين مورد استثنايي- آمار مرگ و مير ناشي از برق‌گرفتگي را كاهش داد اما مسلما از بين نبرد چون رعد و برق‌‌ها هنوز از برق قديمي استفاده مي‌كردند(!) و هر ساله ده‌ها تن در اثر برخورد صاعقه به مرگ حتمي دچار مي‌شدند.

با وجود سپري‌شدن چندين سال از اختراع اين برق و گسترش سريع و روز افزون آن، شايد هنوز زود باشد كه بگوييم كشف اين برق نتوانست دريچه‌ها و افق‌هاي جديدي را در علم به روي دانشمندان باز كند. اگرچه اكثر تلاش‌ها در اين زمينه نافرجام مانده‌اند و بسياري از به‌درد‌بخور بودن اين برق در علم قطع اميد كرده‌اند.

مگي ميگرن2 تصميم گرفت كه تاثير اين برق را بر بدن انسان در آب آزمايش كند. بنابراين او يك روز در حمام منزلش وارد وان پر از آب شد و سيم متصل به برق را درون آب قرار داد.3 پنج دقيقه‌ي بعد او وان را پر از كف كرد و دوباره دست به آزمايش زد. بعد براي اين‌كه آزمايش را با آب سرد امتحان كند مجبور شد وان را خالي و مجددا با آب سرد پر كند. سرانجام او در حالي كه ته دلش باور داشت كه اگر زمان تماس انسان در محيط آبي با برق آدم-نگير در مقياس چند ساعت باشد حتما اتفاق غيرمنتظره‌اي واقع خواهد شد ترجيح داد وقتش را بيشتر تلف نكند تا آن شب بدون شام نماند و بدين‌ترتيب در حالي كه حتي خودش هم نمي‌دانست كه نامش به عنوان اولين شخصي كه دست به آزمايش با برق جديد زده وارد كتاب ركوردها شده (حالا من از كجا مي‌دانم بماند!) از وان خارج شد و ديگر دست به آزمايشي نزد.

در ژاپن گروهي پيش‌بيني كردند كه اين همان اتفاقي است كه باعث پيدايش گودزيلا از لجن‌هاي كف اقيانوس خواهد شد نه زباله‌هاي هسته‌اي و اعتراضات جدي‌اي را براي جلوگيري از گسترش روزافزون استفاده از اين برق آغاز كردند. چند هفته بعد كه كف اقيانوس‌ها لجن‌زدايي شد اين گروه دست از تحصن كشيده و دوباره به توليد فيلم‌هاي سامورايي مشغول شدند.

در آمريكا هم وقتي چند پيرزن در پارك بر سر اين كه برق آدم-نگير سگ كدام‌شان را مي‌گيرد و كدام را نمي‌گيرد كل انداختند، به اين نتيجه رسيدند كه سگ هيچكدام‌شان را برق نمي‌گيرد و «كميته‌ي پي‌گيري حقوق سگ‌هاي خانگي» در تظاهراتي خواهان بازگرداندن حق طبيعي سگ‌ها يعني اضافه كردن نام آن‌ها در عنوان برق جديد به صورت «برق آدم و سگ نگير» شدند و وقتي گروه رقيب هم كه «انجمن حفاظت از حقوق معنوي گربه‌هاي خانگي و ولگرد» بود چنين ادعايي را مطرح كردند (البته بدون ارائه‌ي سند علمي!) سيلوستر استالونه4 كه بعد از سي سال تلاش براي روكم‌كني آرنولد شوارتزنگر توانسته بود به مقام رياست‌جمهوري آمريكا برسد(!) در توضيحي از مردم منطقي كشورش خواست كه به چيزهاي قشنگ‌تر و مهم‌تر، به عنوان مثال به يك فرداي روشن‌تر بيانديشند و قائله پايان يافت.

 

ادامه دارد...



1 - همون ديه ديگه! اگه مي‌نوشتم ديه كه دهن من مترجم رو سرويس مي‌كرديد كه آمريكايي‌ها كه ديه ندارند!

2 - Maggie Migrane

3 - خواهش مي‌كنم خوانندگان محترم سعي نكنند اين وضعيت را تجسم كنند چون در آن صورت اين مقاله اجازه‌ي چاپ نخواهد گرفت!... اصلا من ترجيح مي‌دهم براي محكم‌كاري اعلام كنم كه او با لباس وارد وان شد.

4 - Sylvester Stallone

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 12:21 PM | لینک  | 

 

اين بخش دوم مقاله‌اي است كه هفته‌ي پيش در اين‌جا منتشر شد و بخش‌هاي بعدي را هفته‌هاي بعدي خواهيد خواند. نيازي نيست كه بگويم اگر بخش قبلي را نخوانده‌ايد بايد اول آن را بخوانيد!؟

 

حالا وقت آن است كه بگويم كشف اين پديده تحولات شگرفي را در صنعت و تكنولوژي به وجود آورد اما حقيقت اين است كه اين كشف هيچ تحولي را باعث نشد. برق همان برق بود و تنها تاثير كوچك اقتصادي و تقريبا ناچيزش، ويراني كامل صنعت توليد فازمتر بود! بديهي است كه وقتي برق شما را نمي‌گيرد فقط يك استفاده‌ي كوچك براي فازمتر مي‌ماند كه آن هم تشخيص فاز و نول است؛ در اين مورد هم اگر شما سيم نول اين جريان برق را در دست بگيريد دچار احساس گرسنگي توام با غبار محلي خواهيد شد. در حالي كه سيم فاز كمي شما را مي‌لرزاند و بالافاصله بعدش احساس مي‌كنيد كه خيلي دوست داريد آهنگي از بون جووي1 گوش دهيد.

مساله‌ي مهم از همين‌جا ناشي مي‌شد. حتي پيش از به ثمر رسيدن تحقيقات، اين سوال در بسياري از مجامع مطرح شده بود كه برقي كه ما را نمي‌گيرد پس چه مي‌كند؟ به خصوص زماني كه اين برق چنين احساسات پيچيده‌اي را منتقل مي‌كند كه از درك و چپاندن آن‌ها در يك كلمه عاجز هستيم! در كشور ما... [من الان مترجمم كه دارم اين را مي‌نويسم نه نويسنده پس منظورم همين ايران هميشه فارس خودمان است!] در كشور ما اما اين بحران بسيار پيچيده بود چون شما حق نداريد حتي هوس كنيد كه آهنگي از بون جووي گوش كنيد. بنابراين تيمي از دانشمندان هسته‌اي بسيج شدند تا برقي بيابند تا شما با دست زدن به آن اگر احساس نياز به يك دور مطالعه‌ي مجدد رساله‌ي مرجع تقليد خود را نمي‌كنيد، حداقل هوس كنيد دي.وي.دي اخراجي‌هاي 9 را بخريد و دوباره ببينيد! پس از ناكامي اين پروژه بود كه صنف برق‌كاران در بخش‌نامه‌اي دست زدن به سيم فاز را بدون دست‌كش عايق ممنوع اعلام كرد و فرهنگستان ادب هم مامور شد واژه‌اي مناسب و معقول و اصيل و با هويت، معادل اين احساس ضد فرهنگي كه روزنامه‌ي كيهان آن را آخرين توطئه‌ي غربي‌ها براي نفوذ در جوانان اين مرز و بوم دانست بيابد. پس از يك سال و اندي نتيجه بدون تلاش، مسئولان پيشنهاد دادند كه با تفالي بر ديوان حافظ به اين واژه دست پيدا كنند. بدين صورت علاوه بر كمك به شناسايي فرهنگ و هويت وادبيات متعالي و ناب كشورمان، توطئه‌ي دشمن با بهترين ضدحمله خوابانده مي‌شد. نتيجه؛ انتخاب واژه‌ي «دلق» بود كه انديشمندان اديب و فرهيخته معتقد بودند كه از ‌آن‌جايي كه اين كلمه، در زبان امروزين استفاده نمي‌شود، كاربرد آن به صورت فعل، علاوه بر تمايز با واژه‌ي كهن، به اشاعه‌ي مجدد كلمات فراموش‌شده و پويايي هر چه بيشتر زبان هميشه فارس كشور و جلوگيري از نفوذ فرهنگ بيگانه كمك مي‌كند. البته در زبان محاوره‌اي اين فعل به صورت‌هاي بعضا ناصحيحي رايج شد كه مثلا «برق من را دلق كرد»، «دلقيده شدم.»، «دلقمون كف كرد»،  «دلق‌مان سرويس شد»، «دلق مادر يا دلق عمه» برخي از اين‌گونه استفاده‌ها بودند. اما در زبان رسمي اين واژه به صورت «برق ما را دلق مي‌نمايد» يا «اين برق دلق-كننده مي‌باشد» و... استفاده مي‌شده است. وزارت آموزش و پرورش نيز بلافاصله از وجود حرف «ق» در اين حرف‌ها استفاده كرده و درس «ق» را در كتاب‌هاي كلاس اول بر اساس اين موضوع بازنويسي كرد كه مطلع آن درس اين جمله بود: «روز قبل برق بوق ماشين‌مان بابا را دلق كرد.»

اما غربي‌ها كه از بدو خلقت همواره دنباله‌روي دانش سرشار هميشه پارس ما بوده‌اند، بعد از اين قضيه، در تقليدي آشكار از ابتكار فرهنگستان ما و از ‌آن‌جايي كه مجموعه آثار شكسپير اصلا منبع مناسبي براي تفال به شمار نمي‌رفت، با تفال به ديكشنري‌هاي معتبر آن زمان واژه‌ي «tuxedo» را به صورت فعل پيشنهاد دادند2 كه اين اقدام ناشيانه‌ي آن‌ها مورد استقبال مردم‌شان واقع نشد و انگليسي‌زبان‌ها همان F word معمول خود را كه 80 درصد از زبان محاوره‌اي‌شان را تشكيل مي‌دهد بسيار مناسب‌تر تشخيص دادند! حتي جوك معروفي نيز بر اساس آن شكل گرفت: يك آقاي اهل يوركشاير از يك نيويوركر مي‌پرسد: «What did electricity do to you?». جواب مي‌شنود: «The same I did to your mother!»  و وقتي غيرت يوركشايري آقا برخاسته و برآشفته مي‌پرسد كه منظورت چيست جواب مي‌شنود «Nothing!... electricity do nothing with anybody» هه هه هه!

البته بحران‌ها و مسايل پس از پيدايش اين پديده در كشور ما به همين‌جا ختم نشد. وزارت نيرو نيز از اين فرصت براي اضافه‌كردن سرفصل جداگانه‌اي در قبض برق سو‌ءاستفاده كرد. استدلال آن‌ها اين بود كه حالا كه داريم برقي به شما مي‌دهيم كه ديگر شما را نمي‌گيرد بايد در قيمت هم يك تفاوتي داشته باشيم. اما مساله‌ي مهم اين بود كه بايد جلوي اين سرفصل جديد چه عنواني نوشته مي‌شد؟ ماليات؟ دستمزد؟ پاداش؟ خدمات ويژه؟... فرهنگستان ادب هميشه پارسي كه در آن زمان سخت مشغول انتخاب واژه‌ي دلق بود از پذيرفتن مسئوليت انتخاب اين عنوان با وجود اصرار وزير نيرو سر باز زد و به جاي آن عنوان اين سطر همواره يا چاپ نمي‌شد يا واژه‌اي نامشخص چاپ مي‌شد كه در تماس با اداره‌ي برق و پرسش از اين‌كه اين پول چي است كه از ما مي‌گيريد هم جواب شنيده مي‌شد كه اشتباه چاپي است و ان‌شاالله ماه بعد اين مشكل برطرف خواهد شد و ماه بعد هم همان تكرار مي‌شد و نهايتا هم اين رديف جديد حذف و پولش روي همان پول برق حساب شد و وزير نيرو هم تا يك ماه بعد هر هفته هرگونه افزايش قيمت را تكذيب كرد و بعد هم كه آب‌ها از آسياب افتاد... [ادامه دارد]

 

ادامه‌ي اين مقاله را هفته‌ي ديگر در همين وبلاگ بخوانيد...



[1] - Bon Jovi

[2] - Tuxedo (v.): to  get caught by the strange feeling of a little dusty hunger or Bon Jovi fans feeling(!) when one touches the new non-human-taking electricity or when it touches one or when one gets in contact with it. (Longman Oxford Cambridge Association Brand New Awesome Dictionary, edition 2034, page: 374287)

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 11:13 AM | لینک  | 

 

در سال 2035 مقاله‌اي در مجله‌ي آمريكايي‌تبار «روي علم»1(!) به قلم كنت انتي دندراف2 به انتشار و سمع و نظر عموم رسيد با عنوان «برق آدم-نگير و تاثيرات آن در دهه‌اي كه گذشت3» كه به بررسي و تحليل موشكافانه‌اي از جريان اختراع -يا كشف!؟- برقي كه انسان را نمي‌گرفت و پيامدهاي علمي و اجتماعي آن در آن دوران مي‌پردازد. مقاله‌ي زير ترجمه‌‌اي است از آن مقاله با اضافاتي مربوط به تاثيرات اين پديده در كشور هميشه فارس‌مان كه مترجم خود به آن افزوده است و در مجله‌ي «علم سبز همچون خانواده و هنر هفتم»شماره‌ي 20 سال بيستم به چاپ رسيده است:

 

شايد بهتر مي‌بود كه اين مقاله را با شرح دقيق چگونگي آغاز، پيشرفت و تكميل تحقيقات و آزمايش‌هايي كه منجر به كشف برق آدم-نگير4 شد شروع مي‌كردم يا با پاسخ به اين سوال معمول كه «چرا چنين چيزي اختراع شد؟» يا «چه كسي با چه انگيزه‌اي آن را اختراع كرد؟». صراحتا بايد بگويم كه اگر شما، خواننده‌ي محترم اين مقاله، چنين سوالي پرسيده‌‌ايد بسيار خرفت5 تشريف داريد! و با اطمينان مي‌گويم كه كساني كه چنين سوالي مي‌پرسند يا داراي اصليت جهان‌سومي هستند و يا اگر كشور متبوع‌شان به جمع كشورهاي در حال توسعه افزوده شده است، كشوري است كه حالا حالاها (تا سي-چهل سال ديگر و يا به طور دقيق‌تر تا زماني كه از بين هر ده نفر جامعه‌شان، سه نفر در برخورد با چنين اختراعاتي، چنين سوالاتي مي‌پرسند) نمي‌توان چشم به پيشرفتش داشت.

در واقع بايد بدانيد كه اگر نسل دانشمندان را پس از اديسون و گراهام بل منقرض‌شده ندانيم، دانشمندان پس از ‌آن‌ها و يا به رواتي ديگر دانشمندان پس از كشف علت و درمان وبا و آبله، عموما بي‌كار و علاف تلقي شده و به دو دسته‌ي بزرگ و كلي تقسيم مي‌شوند؛ كه دسته‌ي اول به دنبال درمان ايدز است و دومي به دنبال كشف و اختراع چيزهاي صرفا جديد. دانشمندان دسته‌ي اول تا دوران بازنشستگي شغل شريف‌شان را حفظ مي‌كنند و دسته‌ي دوم حتي اگر به كشف و اختراع مهمي6 هم برسند تا آخر عمرشان را –فقير يا پولدار- در گمنامي كامل به سر خواهند برد.

به هر حال خيلي خلاصه كشف برق آدم-نگير ناشي از رقابت چندين شركت و موسسه‌ي بزرگ بود. همه چيز از نشت اخبار سري تحقيقات فوق محرمانه‌ي يك كارواش در آتلانتا بر روي اين موضوع آغاز شد. اين تحقيقات پس از آن آغاز شد كه يكي از كارمندان اين شركت يك باتري 9 ولت كتابي را در آت و آشغال‌هاي انباري‌شان پيدا كرد و براي آن‌كه امتحان كند آيا هنوز كار مي‌كند يا نه، نوك آن را بر روي زبانش زد و كمي مورمورش شد. مديرعامل كارواش با خبر شده و در جلسه‌اي اذعان كرد كه براي بالابردن استاندارد شركت، حفظ جان كارمندان بسيار لازم است. عوامل كارواش، اين سخن مذعون(!) را به صورتِ دستورِ «هيچ برقي حق ندارد كاركنان شركت ما را بگيرد» ترجمه كرده و خود رييس هم كه اين ايده را پرمنفعت (حتي پرمنفعت‌تر از بالا رفتن استاندارد شركت) تشخيص داد، دستور به تشكيل كميته‌ي سري پيگيري موضوع داد. پس از نشت اين خبر و ايجاد رقابتي كه حتي ناسا و كنسرسيوم بزرگ مفزاجورهينپ7 هم در آن شركت كردند بالاخره اين برق توسط يك دختربچه‌ي دانش‌آموز 10 ساله‌ي يمني در اتاق‌خواب پدر و مادرشان كشف شد كه چون پدر و مادر بچه مي‌خواستند فرزندشان در آينده خلبان يا جراح حلق و بيني بشود و شهرت اين كشف به درد هيچ‌كدام از اين شغل‌ها نمي‌خورد، آن را كلاهبردارانه، همزمان به چند دلال آثار هنري و كشفيات معاصر و پايان‌نامه‌هاي دانشجويي فروختند و نهايتا هم نام هيچ‌كس به عنوان مكتشف واقعي و رسمي آن ثبت نشد.

 

ادامه‌ي اين مقاله را هفته‌ي آينده همين‌جا بخوانيد...



1 - On Science

2 - Kenneth Anti-Dandruff

3 - “Non-human-taking electricity phenomena in the last decade”

4 - Non-human-taking electricity

5 - stupid! Although I like that Farsi word more; khereft!!!

6 - مهم يعني مثلا... خلاصه بگويم قابل استفاده براي حداقل يك‌بار

7 - Mefzaadiourhinp در 2014 چند سفير از يك سياره‌ي مجاور (به هرحال در مقياس كهكشان، 60 ميليون سال نوري هم «مجاور» است!) به واشنگتن آمده و سند همكاري تجاري امضا كردند كه تشكيل اين كنسرسيوم از نتايج مهم آن بود. اين كنسرسيوم را چند استاد دانشگاه متعلق به اين سياره كه به صورت اساتيد پروازي و مدعو در دانشگاه اوهايو مشغول به تدريس هستند تاسيس نمودند. گفتني است كه به دليل تاكيد اين اساتيد بر هويت اصيل خود و شركت‌شان حاضر به تغيير نام اين شركت به نامي سهل السمع، سهل البلع، سهل القمع و سهل التلفظ نشدند! تاكيد بر نام بردن از «انسان» در نام اين برق ويژه هم براي تمايز بين انسان‌ها و موجودات بيگانه است... گرچه بعدها كاشف به عمل آمد كه اين برق آن‌ها را هم نمي‌گيرد.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 12:7 PM | لینک  | 

 

در چند روز گذشته پيامي از چپ و راست و در و ديوار و خلاصه شش جهت آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت به ما مي‌رسد به اين مضمون كه فلان هموطن خوش‌فكر عزيز ما پيشنهاد داده كه اسم خياباني كه سفارت امارات در آن است را تغيير دهيم به «خليج فارس» تا مثلا عرب‌ها حالشان گرفته شود و بعد بخشنامه‌ي پست و قسمت آخرش كه «اين را به همه بفرستيد تا به گوش مسئولان برسد»ش خداااست!!... حالا حتما با جزييات خوانده‌ايد يا دير يا زود به دست شما هم مي‌رسد.

اولا كه من ريدم تو مخ اين هموطن عزيز! خودم يك كمپين 70 ميليون منهاي يك امضا (آن يكي مال خودش است حتما!) راه مي‌اندازم كه مسئولان جلوي فكر كردن اين هموطن را بگيرند. بعد حتما او فرار-مغز-مي‌كند1 به لس‌آنجلس و آن‌جا شبكه‌اي براي بروز افكار مشعشعش راه مي‌اندازد و...

اما حرف اصلي و جدي‌ام اين است كه نگاهي به خودمان بياندازيم كه چقدر زبون و دون‌مايه و بي‌شان شده‌ايم (مسلما خودم را هم دارم يك ايراني و جزيي از اين جمع مي‌دانم) و چقدر زندگي و خور و خواب و مملكت و دولت و حكومت و اخلاق و رانندگي و كشاورزي و هر چيز ديگرمان هجو‌آلود شده است كه در حالي كه عرب‌ها دارند چپ و راست تيم‌هاي فوتبال انگليسي را مي‌خرند و دبي را با پول ايراني‌ها آباد مي‌كنند و شبكه‌ي فارسي راه مي‌اندازند و فلان و فلان… و مسلما ابعاد خليج‌عربي‌شان هم در همين مايه‌هاست، ما -در اين دوراني كه سقط جنين را هم اينترنتي انجام مي‌دهند- از اين‌كه حالا چهار نفر كه به سفارت امارات نامه مي‌نويسند2 مجبور (مجبور‌؟!) مي‌شوند نام «خليج هميشه فارس» بر روي پاكت قيد كنند چنان به ذوق آمده‌ايم كه بيا و ببين. دو روز ديگر هم حتما دوباره پيامي را براي دوستانمان مي‌فرستيم با مضمون كوبيدن بر كوس بزرگي و سرفرازي و سربلندي ازلي-ابدي ايرانيان و كوروش و رضا و اينا!... اگر روزگاري ما ملت را تحقير و خوار مي‌كردند حال ديگر به چنان روزگاري افتاده‌ايم كه عادت كرده‌ايم به پايمال كردن عزت انساني خودمان (حالا عزت ايراني پيشكش!) و هر روز هجو‌تر شدن و پوچ‌تر شدن و... گم‌كرده‌ايم راه نجات را.

اگر در اين نوشته به كسي توهين شده است (به غير از آن يك نفر كه حقش است! چون به ملتي توهين كرده) من معذرت مي‌خواهم و اگر به كسي برخورده است باز هم معذرت مي‌خواهم ولي اين را نوشتم كه به همه‌مان بربخورد شايد كمي به خودمان بياييم پس... پس معذرت‌خواهيم را پس مي‌گيرم!!

 

پيوست: در همين راستا مي‌توانيد اين دو نوشته را هم بخوانيد:

 

عرصه‌ي تحقير ملي: كي به كجا خواهد رسيد؟!

 

 با عرض پوزش به دليل اشكالي كه در سايت بلاگفا هست و اين لينك مطلب بعدی درست كار نمي‌كند و فقط ادامه‌ي مطلب را مي‌آورد! اين نوشته (با عنوان زیر را) را در پست‌های پاييني همين صفحه پيدا كنيد و بخوانيد. به خصوص ادامه‌اش را كه حرف جدي است:

سخني پيرامون كارهايي كه مهم‌تر از اسم «خليج فارس» هستند و امضا كنندگان را چه شد؟!

 

 

پ.ن. ولي خداييش اون «گوش مسئولان» خيلي خدا بود! مي‌خواستم گير بدم بهش ديدم طولاني مي‌شه ديگه!!



[1] - دقت كنيد اين فعل تركيبي جديد است از مصدر «فرار مغز كردن» مثال: شمار بسياري از دانشجويان ايراني هر ساله به كشورهاي خارجي فرار-مغز –مي‌كنند!

[2] - كه يحتمل از هر ده نفرشان 7 تا ايراني‌اند و دو تا مثلا هندي و فيليپيني و آخري هم كه عربي خر-پول است، نامه‌هايش را منشي‌اش كه يك دختر ترگل-ورگل ايراني مي‌نويسد!

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 10:31 PM | لینک  | 

بعضي وقت‌ها بعضي اتفاقات هستند كه... نه! صبر كنيد اول خود اتفاق را تعريف كنم:

 

اين دومين بار است كه به گرگان آمده‌ام. به مناسبت عروسي سحر با جمعي از دوستان آمده‌ايم. حالا شب بيرون آمده‌ايم تا شامي بخوريم. كلي مي گرديم تا رستوراني در هواي باز پيدا كنيم و بالاخره اين جا هتلي است كه رستورانش در فضاي باز است. وارد كه مي‌شويم مرد پشت صندوق به نظرم آشنا مي‌آيد و او هم با ديدن من جا مي‌خورد و از جايش بلند مي‌شود. اما هر دو فقط با هم سلام و احوال‌پرسي مي‌كنيم. عكس‌العمل هم را كه مي‌بينيم مي‌دانيم كه يكديگر را ديده‌ايم اما هيچ‌كدام نمي‌دانيم كجا و چطور. ببينيد! من حتي اگر خيلي خوشبين باشم و قبول كنم كه حافظه‌ي خوبي دارم، مسلما از برخورداري از حضور ذهن بسيار ضعيفي رنج مي‌برم! ديگر به اين مساله عادت كرده ام و اين‌جا هم تعارف با او را هم كنار مي‌گذارم؛ شروع مي‌كنم به پيداكردن سرنخ. مي‌پرسم: هميشه اين‌جا كار مي‌كني؟ جواب مثبت مي‌دهد. فكر كردن نتيجه‌ اي ندارد. مي‌گويد اين‌جا چاي‌خانه است و رستوران داخل هتل است. ما هم كه بدمان نمي‌آمد در هواي باز و خنك چاي بزنيم قول برگشتن به او مي‌دهيم و ناگفته قرار مي‌شود هر دو فكر كنيم كجا همديگر را ديده‌ايم. بي‌فايده بود و مسلم است كه شام كوفتم شد! من كه مطمئنا دفعه‌ي قبل كه به گرگان آمدم اين آقا را نديده‌ام، پس بايد جايي مثلا در اتوبوس يا خياباني يا محل خاصي به صورت گذري ديده باشمش... وقتي دوباره پيشش رفتم سرش شلوغ بود. وسط فاكتور زدن‌ها و پول‌گرفتن و دادن‌ها و مشتري چرخاندن فرياد زد: «يادم آمد. جم!» اول نفهميدم چه مي‌گويد اما طولي نكشيد كه من هم يادم آمد. او همكلاسي كلاس زبان چند ترم پيش در كلاس‌هاي كانون بود... شعبه‌ي جم! ديگر از حواشي قضيه كه خود او آدم جالبي بود و حالا چون همسرش گرگاني است، اين‌جا آمده‌بود و يا اين‌كه ديگر بابت زهرمار‌شدن شامم پيرو اطلاعات غلطش گلايه‌اي نكردم هم بگذريم و برويم سر اصل مطلب:

 

بعضي وقت‌ها بعضي اتفاقات هستند كه ما را به فكر فرو مي‌برند. تصادف‌ها و اتفاق‌هاي خيلي نادر. اين‌كه بعضي آدم‌ها در جاهاي عجيب و غربي به هم مي‌رسند و آن‌قدر دست تقدير و پاي قضا قدر وسط كشيده مي‌شود كه آدم به فكر مي‌رود. به اين فكر مي‌كني كه «واقعا عجب دنياي كوچكي» و... اما آخرش چي!؟ همه‌اش كمي به اين جور چيزها فكر مي‌كني و كمي تعجب مي‌كني و فوق فوقش به اين نتيجه مي‌رسي كه «عجب چيزي است اين قضا و قدر» يا «من كه به اين‌چيزها اعتقادي ندارم. اتفاق است ديگر» كه معمولا همان چيزهايي هستند كه از قبل هم به آن‌ها اعتقاد داشتي. پس...

پس بعضي وقت‌ها بعضي اتفاقات هستند كه چه براي‌تان مهم باشند چه نباشند بهتر است از كنارشان بگذريد و ناديده‌اش بگيريد!

 

 

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 10:28 PM | لینک  | 

 

اين مطلب پيوستي است بر مطلب پايين. يعني خب بهتر است كه اول آن را بخوانيد بعد اين را. پيوست مي‌شود چون قرار نبود كه جزيي از اين نوشته باشد اما حالا كه مي‌خواستم بنويسمش چرا جدا از اين:

 

هفته‌ي پيش، صبح از خواب بيدار شدم و سريع تلويزيون را روشن كرده و به كانال‌هاي سي.ان.ان و بي.بي.سي رفتم. حدود هفت دقيقه به پايان زمان راي‌گيري انتخابات آمريكا مانده بود و نتايج بلافاصله اعلام شد و هر دو شبكه دقايقي طولاني را به نمايش شادي مردم گذراندند. از مردمي كه يا خيلي ساده از شادي ناشي از انتخاب فرد محبوب‌شان فرياد مي‌كشيدند يا اميد به شعار «تغيير» در آن‌ها شور و شوقي ايجاد كرده‌بود، تا سياهاني كه از خوشحالي انتخاب يكي از هم‌نژادان‌شان اشك مي‌ريختند. بلافاصله اين نكته از ذهنم گذشت كه آيا مي‌شود سال ديگر، ما هم چنين اميدوارانه فرياد خوشحالي هم نه، فقط آهي براي خالي‌كردن دلشوره‌ها و نااميد‌ي‌هايمان بكشيم؟ يا بايد –اين طور كه با چاشني قطعيت(!) پيداست- بايد نااميدوارانه‌تر از پيش به تماشاي سقوط‌مان -در سراشيبي- كه چه عرض كنم، به تماشاي سقوط ‌آزادمان بنشينيم و تمام اميد‌مان را معطوف اين كنيم كه براي اين يارو حكم رياست ابدالدهري نبرند!1

چه اميدي دارم به آينده‌ي اين مملكت كه نه، به آينده‌ي مردمش، كسي مثل من... چه اميدي دارم به آينده‌ام وقتي نيمي از ذهن و تمركز و انرژي‌ام هر روز و هنوز در گير و دار رفتن و ماندن است؟



۱- نمي‌خواهم بحث انتخاباتي راه بياندازم ولي فكر كنم خيلي‌ها با اين موافقند كه رييس‌مان ثابت كرده كه «بد و بدتر» نكته‌ي بسيار مهمي است و در حال حاضر تقريبا هر كسي –حداقل از اين گزينه‌هاي مطرح- بيايد مي‌توان گفت حداقل مي‌تواند جلوي افزايش شيب سقوط‌مان را بگيرد!

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 8:50 PM | لینک  | 

نوستالژيك با رايحه‌ي جديد نااميدي 

مسلما اين مطلب بايد خيلي پيش از اين –به دلايلي كه در ادامه خودتان متوجه‌اش خواهيد شد- نوشته مي‌شد. ولي خواهيد ديد كه نوشته‌شدنش در اين زمان خيلي هم بي‌ربط نيست و مهم‌تر از همه اين بود كه بالاخره اين حرف‌ها گفته شوند.

مقدمه: در اين‌ چند سال گذشته، هر بار، در آستانه‌ي آغاز پاييز، در ستايش اين فصل دوست‌داشتني و غريب نوشته‌ام و هنوز نمي‌دانم كه چه سري است كه اين فصل را اين چنين رمزآلود و غم‌آلود و عميق و پر از خاطره مي‌كند. اما بي‌شك يكي از دلايلش هم‌زماني بسياري از اتفاقات منظم و غيرمنظم، خواسته و ناخواسته، پيش‌بيني‌شده و نشده‌ي زندگي‌مان با اين فصل است. از رفتن به مدرسه گرفته تا مثلا براي من آن سفر فراموش‌نشدني و رويايي كه هنوز كه هنوز است وقتي سوز روزهاي اول پاييز مي‌زند زير لباس‌هاي تابستانه، همه‌ي خاطراتش را دوباره تازه مي‌كند. حالا اين مطلب را در حالي مي‌نويسم كه باران پاييزي عزيزي همين بيرون پنجره آرام صدا مي‌‌كند.1

طرح موضوع: عجيب است. آن هفته كه حامد و هستي مي‌رفتند، هنوز تا شروع پاييز زمان زيادي بود اما هوا يك‌جوري شده بود كه داشتم با خودم مي‌‌گفتم: امسال پاييز خيلي زود دارد مي‌آيد و سرماي سختي شايد داشته باشيم... اگرچه چند روز بعد تابستان هم دوباره برگشت و تا چند هفته‌ي ديگر هم ماند اما با آن هواي شبه‌پاييزي يك برگ خاطره‌ي ديگر به خاطرات روزهاي آغاز پاييز اضافه شد؛ دو نفر از دوستان‌مان (من بهترين دوست ندارم كه بگويم «از بهترين دوستانم». همه‌ي دوستانم بهترين‌شان هستند!) از ايران رفتند تا شايد هميشه در آمريكا بمانند. اين موضوع هم خوراك غروب‌‌هاي پاييز است... اما حالا ديگر سوز پاييز، غروب‌هايش و غم آزاردهنده و در عين‌حال دوست‌داشتني بعدازظهرهاي جمعه‌ي آن فقط نوسالژيك نيستند... حالا از ‌آن‌ها بويي شبيه بوي «نااميدي» مي‌آيد.

تحليل موضوع(!): در كشوري كه مسئولانش به راحتي، اوضاع قمر در عقربش را -براي مردمي كه بسياري براي تامين نيازهاي اوليه‌‌شان جان‌ و سلامتي‌شان را هزينه مي‌كنند- اوضاعي پر از گل و بلبل نشان مي‌دهند. و در كشوري كه... در كشوري كه خب خودتان وضعش را خوب مي‌دانيد! در اين كشور، صحبت از عواملي كه اميد به زندگي و آينده و كيفيت روحي را در پي دارند شايد كمي زياده‌روي باشد. فراموشي اولويت‌ها شايد. و شايد براي خيلي از همان دروغ‌گويان، حتي قابل طرح هم نباشد. اما همان روزها به اين فكر مي‌كردم كه كيفيت روحي-رواني زندگي در كشوري كه بسياري از جوانانش هميشه يك چشم به راه خروجي از آن كشور را دارند، از بسياري جهات پايين خواهد بود. از خانواده‌اي كه اگر چه با ميل و علاقه و افتخار، شرايط بهتر تحصيل و زندگي را براي فرزند‌شان تامين مي‌كنند اما در عين حال مصاحبت و هم‌نشيني با او را هم از دست مي‌دهند بگذريم. من پيش و بيش از هر چيز نگران جمع دوستاني بودم كه عملا از هم پاشيدند.2 اما در حالي كه اين روزها به هر كسي مي‌رسي بعد از سلام و احوال‌پرسي مي‌پرسي «تو كجا مي‌روي؟»، «تو كي ‌مي‌روي؟!» كم‌كم همين تعداد اندك دوستان هم از دست خواهند رفت و آن‌وقت چه كسي جايگزين دوستاني مي‌شود كه نتيجه‌ي سال‌ها با هم درس خواندن و با هم سفر رفتن و با هم زندگي‌كردن بوده‌اند. آن وقت است كه شايد تو هم آن چشم ديگرت را با دو چشم قرضي اضافه به همان در خروج بدوزي چون ديگر اميدي براي ماندن و اميدي براي آينده نمانده است. نه! زياده‌روي نمي‌كنم. هيچ‌وقت اين‌ جمله را كه مثلا «همه‌ي زندگي‌ام دوستانم هستند» يا «اول دوستانم بعد هر چيز ديگر» يا هر چيزي با چنين مضاميني را از من نخواهيد شنيد اما خب همه‌ي زندگي هم كه غذا خوردن نيست. با اين حال كسي بدون آن زنده نخواهد ماند!



1- تاريخ نوشته‌شدن اين مطلب با تاريخ پست آن تفاوت دارد. خالي نمي‌بندم!

2- اگر چه در اين مدت ديدم كه وضعيت چنان هم بد نبود و از طرفي شايد حتي فرصتي پيش آمد تا با بعضي ديگر از دوستان روابط نزديك‌تري برقرار كنم (كه يا تحت تاثير اين اتفاقات بود يا نبود)

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 8:47 PM | لینک  | 

 

سياست و مملكت‌داري كشور هر روز دارد پيچيده‌تر و سياه‌تر و... گه‌تر مي‌شود. تحليل و پيش‌بيني و گمانه‌زني براي خود سياست‌مداران و گردن‌كلفت‌ها و تصميم‌گيرنده‌ها و دست‌اندركاران(!) سخت‌تر مي‌شود و نمي‌دانم چرا سياسي‌نويسان استعفا نمي‌دهند و مردم عادي هم كه...

اما حالا كه آب‌ها از آسياب كردان افتاده و دارد در هياهوي هزاران اتفاق هر روزه گم مي‌شود، هنوز جاي گفتن دارد كه اين اتفاقات نشان داد كه «اخلاق» در جامعه ديگر هيچ ردپا و نام و نشاني ندارد. مي‌گويم «جامعه»، چون اين سياست‌مداراني هستند كه نمايندگاني از مردم و جامعه‌ و برخاسته از آن‌اند و در عين‌حال خواه-ناخواه، از سر اجبار يا اختيار و آگاهانه يا ناآگاهانه الگوي رفتار مردم.

اما اين داستان‌ها نشان داد كه در اين مردم «رسوايي» ديگر معنايي ندارد. اگر كسي بخواهد كه دروغگوي رسوا از سمتش كنار رود انگار عجيب‌ترين و دست‌نيافتني‌ترين و توجيه‌ناشدني‌ترين درخواست را كرده. در حالي كه تا چندي پيش رسوايي‌ها با «تكذيب» و «توجيه» پاك مي‌شدند حالا اين فرد با بي‌شرمي دروغ‌هايش را با دروغ‌هايي ديگر (و حتي آشكارتر) مي‌پوشاند. در حالي كه طبع انساني بايد او را از اين بترساند كه حتي اگر يك در هزار هم امكان برملايي اين دروغ در برابر اين جمعيت باشد، نبايد حتي لحظه‌اي به آن فكر كرد (يا شايد من انسان نيستم كه اين‌طور فكر مي‌كنم!؟) او در عين بي‌شرمي قطاري از دروغ را رديف مي‌كند و جايي كه ذره‌اي احترام و شخصيت را نمي‌توان برايش متصور شد، شعور و شخصيت همه‌ي شنوندگان اين دروغ‌ها را هم زير سوال مي‌برد و...

گازمان با قيمت ارزان فروخته مي‌شود؟ نفت‌مان به تاراج مي‌رود؟ درياي خزر را از چنگ‌مان در آوردند؟ تخت‌جمشيد و ديگر آثار نابود مي‌شوند؟ فداي سرمان! دارندگي و برازندگي! به درك! بياييد نقش‌جهان را هم بولدوزر بزنيد و جايش پاساژ بسازيد! ديگر منابع كشور را هم –كه از اول هم مال ما نبوده!- ببريد. اسم آن آب‌ها هم خليج عربي و خليج زهرمار!! چرا بر اين‌ها افسوس بخوريم وقتي بزرگترين خيانتي كه بر ما رفت آموزش همين اخلاق بود در جامعه.

امروز با مهندس اميدي در مورد همين موضوع و رواج بي‌اعتمادي و بي‌مسئوليتي صحبت مي‌كرديم كه خود مفصل بود و اين خاطره را برايش تعريف كردم كه چندي پيش وقتي راهنما زدم كه وارد پيچ بشوم، پيكاني از همان سمت من، مصرانه و در حالي كه چيزي تا ماليدن دو ماشين به هم نمانده بود عبور كرد و البته بعد هم مجبور شد با مشقت خود را از دهانه‌ي آن پيچ در آورد چون اصلا راهش مستقيم بود و حتي قصد پيچيدن هم نداشت و من مانده بودم كه چرا يك ترمز كوچك نزد تا من بپيچم تا خودش هم بي‌دردسر از سمت ديگر من راهش را برود. اين اتفاق بارها برايم افتاده. مثلا در همان روز سه بار! به ليلا گفتم ديگر راهنما نمي‌زنم چون برعكس عمل مي‌كند! كار را سخت‌تر مي‌كند. درحالي كه از سر احترام به راننده‌ي ديگر يا دست‌كم به اجبار قانون راهنما مي‌زني، راننده‌ي ديگري كه در آن خط است سرعتش را دو برابر مي‌كند تا پيش از پيچيدن تو سبقت بگيرد و به مسير مستقيمش ادامه بدهد. گفتم اگر روزگاري هر رفتار خلاف عرف و قانون و شرع انسان‌ها با «طمع و حرص» يا با «نداري و اجبار» يا هر چيز ديگري از اين دست توجيه و ريشه‌يابي مي‌شد، رفتارهاي امروزه‌ي مردم ديگر... من كه درمانده‌ام كه از سر چيست؟ چه توجيهي دارد؟ چرا؟... اين مردم تربيت‌يافته‌ي چه كساني هستند؟ ادب از كه آموخته‌‌اند!؟ نسل بعدي را چگونه تربيت مي‌كنند؟ چه سياست‌مداراني را بر سر كار خواهند گذاشت؟...

به قول مهندس اميدي بزرگترين خيانت به اين ملت تربيت 70 ميليون آخوند بوده است!

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 8:39 PM | لینک  | 

 

ما رمضون، شما رمضون، آن‌ها رمضون

من رمضون، تو رمضون، مش رمضون!

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 4:20 PM | لینک  | 

 

اضغاث احلام آيا؟!

ديشب خواب مي‌ديدم تو «مسجد كوي دانشگاه» بودم. به جاي بر و بچ خوابگاهي، پسرعموها و داداشام اونجا بودن. نماز رو خيلي با عجله و با پيچوندن مقدمات شروع كردند. مي‌خواستم وضو بگيرم؛ يكي يه شير وسط سالن بهم نشون داد. خوشم نيومد. فرشا خيس مي‌شد. رفتم از شيري كه دم در بود وضو بگيرم و تو اين فاصله اونا خود نماز رو هم سريع پيچوندن تا برسند به بخش بعدي كه يه كنسرت راك بود! هنوز داشتم وضو مي‌گرفتم كه آهنگي از «Iron Maiden» خوندند و بعد يكي اومد يه آهنگي از R.E.M.  مي‌خوند. صبح كه فكر مي‌كردم آهنگه چي بود، آهنگ «My Religion» مي‌اومد تو ذهنم. كه يه تيكه‌ش مي‌گه: «Losing my religion…!»... عجبا!

 

توضيح: من خواب‌هاي به شدت عجيبي مي‌بينم كه حتي به فكر تعبير و اين جور چيزهاشون هم نمي‌افتم. مي‌خواستم بعضي‌هاشونو اين‌جا تعريف كنم. گرچه به علت برخورداري از ميزان چرت و پرت و چت و مت بودن بالاشون ممكنه كار خطرناكي باشه. گاهي هم ايده‌هاي نابش رو براي خودم نگه مي‌دارم!... به هرحال اين يه دونه خواب چون مناسبت داشت، بي‌برنامه، اولين خوابي بود كه به نثر كشيدمش! دوست دارم تصويرسازي‌شون هم بكنم!

 

 
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 4:15 PM | لینک  | 

 

اي زلف سركجت همه چين چين پكن پكن!

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 8:46 AM | لینک  |